عشق هزار ساله
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
آیـنـه ی دل مـرا
هـمـدم آه مـی کـنـد
شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد
من
عشق هزار سالـه را بـر تـو گـواه
می کـنـد
ای مَه و مهر روز و شب آینه دار
حُسن تو
حُسن، جمالِ خویش را در تو نگاه
می کند
دل به امیدِ مرهمی کز تو به خسته
ای رسد
نالـه بـه کوه می برد، شِکوه به
ماه می کند
بادِ خوشی که می وزد از سر موج
باده ات
کوهِ گرانِ غصـه را چـون پـر کـاه می کنـد
آنکه به رسمِ کجروان سر ز خطِ تو
می کشد
هر رقمی که می زند نامه سیاه می
کنـد
مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست
سایه جان
آن کـه غـمـش نـمی خـورد عـمـر
تباه می کند
ما میمیریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما میمیریم، بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس میزند
و روزنامهها هی عکس پدر را مینویسند
کنار آدمهای مهم
هر شب هزار بار عروس میشود
و خواهرم هزار بار جیغ میکشد
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی
میشوند
فردا همه به خیابان می
ریز
ریز
میکنند پارچههای رنگی را
آواز میخوانند
میرقصند
و البته شعار ميدهند
تا عكاس «تايمز» جايزه بگيرد
این شعر از «سید الیاس علوی»ست که شعر برگزیدهی سومین جشنوارهی ادبی «قند پارسی» شد.
آنرا که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟
وقتست اگر از پای درآیم که همه عمـر
بـاری نکشـیدم که به هجــران تـو مـاند
مـا بـی تـو
بـرنـزدیــم آب صـبـوری
در آتـش سـوزنـده صبـوری کـه توانـد
هر گه کـه بسوزد جگرم٬ دیده بگـریـد
وین گریه نه آبیسـت کـه آتش بنـشـانـد
شیرین ننماید به دهانـش شکـر وصل
آن را کـه فلـک زهـر جدایـی نچشـاند
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسـرت روی تـو بماند
قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند
فریاد که گر جور فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دل هر که بخواند
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت
پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند؟
زنهار که خون میچکد از گفته ی سعدی
هر که این همه نشتر بخورد خون بچکاند
«سعدی»

خانم دالووی همیشه خودش گلها رو می چید
...................
اگه صد بار هم ببینیش کمه!!!!!!!!
این شعر رو یک روز آقای مسعود
خالقی هدیه داد به من و هیچ جا برای خودش اینو ننوشت و من روم نمی شه یعنی دلم
نمیاد همیجوری گوشه ی دفترم بمونه...
سیگار پشت سیگار
تو را کشیده ام
بر بوم
اندیشه های خسته ی سپید
لیوان پشت لیوان
تهی کرده ام تو را
به کام
تلخ این روزگار نامراد
ای طعم یک مرگ دلپذیر
چه سفرها که می روم
در دنیای تاریک حروف
تا شاید
شاید به قامت یک واژه
بیابم سیاهی چشمانت را
یا آغوشت را
عریان
سینه به سینه ی خورشید
انگشتانت را
هنگام که ذوب می شود
قطعه قطعه ی اندامم...
سالها هست مسافرم اما...
اما
شاید سکوت
شاید نگاه
شاید اشک .....
ای کاش کلبه ای و آبشاری
شعری و فنجانی چای
و تو
قدم زنان
وباد
وزان
سرشار از عطر موهای تو
شعر من
ای کاش بارانی
بی چتر و سایبان
تو و چشمانت خیس
و من
از دل خوشی لبريز ...
آه می کشم
برای این لحظه و این آرزو ....
اوريانا فالاچی
اوريانا فالاچی (۲۰۰۶-۱۹۲۹) يکی از جنجال برانگيزان صنعت خبرنگاری دو سه روز پيش جمع ما را ترک کرد٬ نکته ی جالبی که در مورد اين نويسنده و خبرنگار وجود دارد چاپ کتابهای او در ايران است( مصاحبه با بزرگان و به کودکی که هرگز زاده نشد و زندگی٬ ستيز!!! و ديگر هيچ و ... ) برای پی بردن به آزادی بيان و ميزان احترام به حقوق مولف به نسخه اصلی و يا چاپ های قديمی و غيرقانونی اين کتاب مرااجعه کنيد.
سياست
سیاست علم کثیف, پیچیده و خطرناکی ست, بهتر است سراغش نروی!
این جمله بسیار جمله ی پرکاربردی ست در کشور ما! _چون تا به حال به خارجه نرفتم خبر از نظر فرنگی ها در این مورد ندارم_
بگذریم!
سیاست زمانی به وجود آمد که گروهی تصمیم گرفتند مردم عام را از حاشیه بسیار کمرنگ خود خارج کرده و آنها را صاحب سهم در حکومت بر خود کنند. یا به عبارت دیگر سیاست به وجود آمد تا مردم با احساس سهیم بودن در حکومت دست اربابان قدرت را باز بگذارند که این هم خود جزئی از علم کثیف! سیاست محسوب می شود.
در مسیر زمان, این علم با پشت سر گذاشتن آزمون و خطاهای فراوان در همه جای جهان با یک ذره دیر و زود _از زمان قاجار تا کنون در کشور ما_ تبدیل به چیزی شده که ما الآن شاهدش هستیم.
در همه جا علی الخصوص کشور ما علم سیاست دچار تحولات عجیب و قریبی شده! اطلاعات بصورت طبقه بندی شده و با اعمال محدودیتهای شدید از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامه های دولتی در اختیار مردم قرار می گیرد _روزنامه های خصوصی از نظر سانسور بیشتر تحت فشار هستند- حالا بیایید و تصور کنید اتفاقی مثل عهدنامه ی ترکمن چای در این زمانه و با همین شیوه ی اطلاع رسانی مثلا برای بحث انرژی هسته ای بسته شود! فکر می کنید این مساله که به همین سادگی و حماقت اتفاق می افتد تحت این شرایط چقدر به نظر پیچیده می آید؟
این جمله ی (سیاست علم کثیف, پیچیده و خطرناکی ست, بهتر است سراغش نروی!) هم جزئی از سیاست محسوب می شود که مردم , خودشان, خودشان را از ترس به همان حاشیه ی کمرنگ برگردانند و بدون اعتراض دست دولتمردان را باز بگذارند.
حالا به نظر شما سیاست علم پیچیده و کثیفی است؟
نگاهی ساده! و برخی مقولات.......
-«نمی تونستی این دو سه قدم آخر رو یه ذره تندتر بری؟, می مردی؟ شاید می رسیدیم!»
-«خودت چلاقی؟ گیریم من رسیدم! تو چی؟»
-«واسه من تو قوچ گله ای! اگه تو تند می کردی منم تند می کردم. دیدم تو مثل قوچ می مونی, از من هم گوسفندتر بگرد پیدا کن تا بیفته دنبال تو…..»
وقتی تا رسیدند درب مترو بسته شد و اونها پشت درب موندند, این دیالوگ شکل گرفت….
